|
بحث های تخصصی 4- بررسی تمامی توجیهات اهل سنت در مورد حدیث قرطاس در کتاب الحجج الدامغات ودیگر کتب واثبات باطل بودن این توجیهات در مباحث قبلی یک سری از تغییراتی راکه سه خلیفه اول اهل سنت در احکام وسنن بوجود آورده اند را بررسی کرده ایم حال دوستانی که این مباحث را در این وبلاگ ویا جاهای دیگر خوانده اند حتما این سوال برایشان پیش می آید که آیا اهل سنت خود این مطالب را قبول می کنند یا اینکه مثل سایرقضایا اینها را توجیهات بارده واین آقایان را تبرئه می نمایند ؟ بله حدس شما درست است علمای اهل سنت از همان قرن های اولیه تا کنون در پی توجیهات کارهای اشتباه ورای های مخالف قرآن وسنت این سه خلیفه بوده وهستند در اینجا توجیهات اهل سنت در برابر یکی از این تغییرات واجتهادات در مقابل نص را بررسی می کنیم وسپس بررسی می کنیم که آیا این توجیهات قابل قبول هستند یا نه در این مباحث از جدید ترین کتابهایی که اهل سنت نوشته اند از قبیل (بلکه گمراه شدی خالد عسقلانی ،« الحجج الدامغات لنقض كتاب المراجعات ابومریم بن محمد اعظمی نقدی بر سیری در صحیحین عبد الغنی شاهوزهی و... استفاده کرده ایم
الف _ تغییرات سنت ومخالفتهای صریح با پیامبر (ص) توسط خلیفه ثانی (عمر) جلوگيرى از وصيت رسول خدا صلىاللهعليهوآله قبل از ورود به اين مبحث توجه خوانندگان محترم را به يك آيه و چند روايت جلب مىكنيم: خداوند مىفرمايد: «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»(1). آيا هيچ مسلمانى مىپذيرد كه امر و نهى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بايد اجرا شود مگر در جائى كه تشخيص كسى خلاف آن بود؟ يا آنكه بى هيچ استثنائى بايد اطاعت شود ولو مخالف رأى ما باشد؟ معلوم است كه گزينه دوم صحيح و گزينه اول باطل است. «رسول خدا صلىاللهعليهوسلم فرمود: آنچه كه نهى من بر آن رفته از آن دورى كنيد و آنچه كه شما را بدان امر كردم به قدر طاقت خود عمل كنيد...»(2). >«رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: آيا پنداشتيد كه خدا چيزى را حرام نكرد مگر آنچه كه در قرآن آمده است؟ آگاه باشيد به خدا قسم من پند دادم و به چيزهائى امر كردم و از چيزهائى نهى نمودم كه به اندازه قرآن يا بيشتر است...»(3). >«رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: آنچه كه شما را بدان دستور دادم عمل كنيد آنچه را هم كه نهى كردم ترك كنيد»(4). >«رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر شما را به چيزى امر كردم به اندازه توانائى خود بدان عمل كنيد و اگر از چيزى شما را نهى كردم دست از آن برداريد»(5). >حال كه روشن شد دستورات رسول خدا صلىاللهعليهوآله هر چه باشد بايد اجرا شود و اوامر و نواهى آن حضرت همچون اوامر و نواهى خداوند است، مىخواهيم بدانيم كه آيا خليفه ثانى - كه مطابق روايت منقوله از صحيحين، ديندارترين مردم بود - چه اندازه مطيع پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود. آيا زمانى بر او گذشت كه با آن حضرت مخالفت كرده و از اجراى فرمانش سرپيچى كرده باشد؟ در صحيحين آمده است كه وقتى رسول خدا در آخرين روزهاى عمر خويش به كسانى كه در حضور حضرتش بودند دستور به آوردن قلم و كاغذى مىدهد، عمر از اجراى فرمان آن حضرت جلوگيرى مىكند. ما ابتدا جمع بندى احاديث صحيحين را نقل مىكنيم و سپس به بررسى آن مىپردازيم. «روز پنجشنبه (يعنى 4 روز قبل از رحلت رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله ) حال پيامبر دگرگون شد. جمعيتى كه در ميان آنها عمر نيز بود در محضرش حاضر بودند. حضرت فرمود: برايم كاغذ و قلمى بياوريد كه برايتان چيزى بنويسم كه تا ابد گمراه نشويد. عمر گفت: رسول خدا هذيان مىگويد. قرآن ما را كافى است. در ميان حاضران اختلاف شد. عدهاى (1) سوره حشر، آيه 7، يعنى: آنچه را كه رسول خدا فرمود بگيريد و از آنچه كه نهى كرد دست برداريد. (2) صحيح مسلم، ج 4، ص 1830، كتاب الفضائل، باب 37، ح 130. «ما نهيتكم عنه فاجتنبوه وما امرتكم به فافعلوا منه ما استطعتم...». (3) سنن أبي داود، ج 3، ص 170، كتاب الخراج والامارة والفىء، باب في تعشير اهل الذمة إذا...، ح 3050. «... أيحسب أحدكم متكئا على اريكته قد يظن أنّ اللّه لم يحرم شيئا إلاّ ما في هذا القرآن؟ إلاّ وإنى واللّه قد وعظت وامرت ونهيت عن اشياء أنها لمثل القرآن أو أكثر...». (4) ابتداى سنن ابن ماجة، ص 3، ح اول. (5) همان، ح 2. (7) >مىگفتند بياوريد آنچه را كه فرمود، تا برايتان چيزى بنويسد كه تا ابد گمراه نشويد و دستهاى هم قول عمر را مىگفتند. كارشان به خصومت و نزاع كشيد و چون اختلاف و درگيرى شديد شد، پيامبر فرمود: برخيزيد و برويد...». در بعض روايات قبل از نقل جريان مزبور آمده است كه ابن عباس مىگفت: «يوم الخميس وما يوم الخميس» >يعنى: روز پنجشنبه چه روز پنجشنبهاى. آنگاه گريه كرد به طورى كه زمين از اشك چشمش تر شد. در بعض ديگر آمده كه ابن عباس مىگفت: «إنّ الرزية كل الرزية ما حال بين رسول اللّه و بين أن يكتب لهم ذلك الكتاب لاختلافهم ولغطهم»(1). >در بررسى اين دسته روايات (كه ظاهرا نياز به بررسى هم ندارد!) بايد به نكاتى توجه شود: اول - رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آخرين روزهاى عمر خود از اصحاب مىخواهد كه كاغذ و قلمى بياورند تا برايشان چيزى بنويسد كه تا ابد گمراه نشوند. بنابراين اگر اين عمل انجام مىشد در امت اسلام گمراهى و ضلالت يافت نمىشد. دوم - عمر جلوى اين نوشتن را گرفت. پس بايد گفت: هر چه گمراهى در ميان امت اسلامى ديده مىشود عامل اصلى و اوليه آن عمر بود كه جلوى نوشتن آن وصيت را گرفت(2). >سوم - عمر اول كسى بود كه در حضور رسول خدا كارى كرد كه اختلاف و دودستگى در ميان اصحاب ايجاد كرد تا جائى كه آن حضرت با ناراحتى آنها را بيرون كرد. چهارم - عمر تنها كسى بود كه به رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله نسبت هذيان گوئى داده است. در حاليكه قرآن مىگويد: «وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى»(3). >بنابراين نسبت هذيان به رسول خدا صلىاللهعليهوآله به منزله نسبت هذيان دادن به وحى خداوند است. پنجم - عمر كه بايد به نص قرآن و روايات نبوى فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله را اطاعت كند -آن هم فرمانى كه مانع گمراه شدن مردم بعد از آن حضرت مىشد- نه تنها خود مخالفت كرد، بلكه باعث شد كه عدهاى هم به طرفدارى از او با فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله مخالفت كرده و همان را گفتند كه عمر گفت (يعنى نسبت هذيان گوئى به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ) ششم - ابن عباس به قدرى از آن واقعه ناراحت بود كه آن را مصيبتى بزرگ شمرده و بر آن مصيبت اشك مىريخت. (1) يعنى همانا مصيبت بزرگ واقعى آن مصيبتى بود كه بين رسول خدا صلىاللهعليهوآله و نوشتن آن وصيت مانع شد (معلوم است كه مراد ابن عباس عمر بود) به خاطر دو دستگى و جار و جنجال ايجاد شده. نشانى روايات صحيحين چنين است: الف - صحيح بخارى، ج 1، ص 39، كتاب العلم، باب كتابة العلم؛ و ج 4، ص 85، باب دعاء النبى صلىاللهعليهوسلم إلى الاسلام والنبوة و... باب هل يستشفع إلى اهل الذمة و...، وص 121، باب اخراج اليهود من جزيرة العرب؛ وج 6، ص 11، باب كتاب النبى صلىاللهعليهوسلم إلى كسرى وقيصر، باب مرض النبى صلىاللهعليهوسلم ووفاته (دو حديث)؛ وج 7، ص 156، كتاب الطب، باب قول المريض قوموا عنى؛ وج 9، ص 137، كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة، باب كراهية الخلاف. ب - صحيح مسلم، ج 3، ص 9 - 1257، كتاب الوصية، باب 5، ح 22 - 20. در اينجا متن يكى از روايات صحيح بخارى را نقل مىكنيم (ج 9 ص 137): «عن ابن عباس قال: لما حضر النبى صلىاللهعليهوسلم قال وفي البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب قال: هلم اكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده قال عمر: إنّ النبى غلبه الوجع وعندكم القرآن فحسبنا كتاب اللّه واختلف اهل البيت واختصموا فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم رسول اللّه كتابا لن تضلوا بعده ومنهم من يقول ما قال عمر. فلما اكثروا اللغط والاختلاف عند النبى قال: قوموا عنى...». (2) نگارنده در بحثى كه با بعض از برادران اهل سنت داشتم همين مطلب را تذكر دادم و جوابى نشنيدم. گوئيا آنان اصل مطلب را مىپذيرند اما تعصب مانع درك حقيقت است. (3) آيات 3 و 4 از سوره «النجم» يعنى: او سخن از روى هواى نفس نمىگويد بلكه آنچه مىگويد وحى الهى است. (8) >آرى اين است معناى دين عمر كه با آورنده دين اينگونه مخالفت كرده و حضرتش را به هذيان گوئى نسبت مىدهد. چنانچه ملاحظه فرموديد اين جريان در صحيحترين كتابهاى روائى اهل سنت آمده كه از نظر آنها تمامى روايات اين دو كتاب صحيح مىباشد. اينان كوشيدند كه اندكى از زشتى اين عمل بكاهند و لذا در بعض از روايات مذكور آمده است كه عمر پرسيد: «آيا او هذيان مىگويد؟ از او بپرسيد» و بدينوسيله خواستند دامن عمر را اندكى پاك كنند. غافل از اينكه در بعض ديگر آمده است كه: «گفتند رسول خدا هذيان مىگويد» و معلوم است كه گوينده يا شخص عمر بوده است و يا كسانى كه گفته او را تكرار كردند. در بعض روايات ديگر آمده است كه عمر گفت: «درد بر پيامبر غلبه كرده است. كتاب خدا ما را بس است». بعد از اين گفته بود كه دو دستگى شد و عدهاى گفتند كه قلم و كاغذ بياوريد و دستهاى قول عمر را گفتند از يك طرف نيز گفته آنها - چنانچه گذشت - اين بود كه: «رسول خدا هذيان مىگويد». معلوم مىشود قول عمر -كه آنها همان را گفتند- همين بود نه اينكه گفته باشد از او بپرسيد و امثال آن و اين جز تحريف واقعيت چيز ديگرى نيست. از اين گذشته معناى: «درد بر او غلبه كرد» با «او هذيان گفت» تقريبا يكى است. چه آنكه اگر غلبه درد به هذيان گوئى نينجامد بايد امتثال امر شود و علت مخالفت عمر و طرفداران او اين بود كه چون اين دستور از هذيان گوئى سرچشمه مىگيرد نبايد اجرا شود. جالبتر از همه توجيهى است كه در پاورقى صحيح مسلم از قول بعض از علماى توجيهگر اهل سنت آمده و آن اينكه اين ايستادگى عمر دليل فقه او است! اگر بى احترامى به رسول خدا صلىاللهعليهوآله و توهين به آن حضرت و نسبت هذيان دادن به آن بزرگوار نشانه فقه است كه واى به حال فقهائى اينچنين! ما قضاوت را به منصفان از اهل سنت واگذار مىكنيم و از آنها مىخواهيم كه بگويند أوّلاً آيا اين دليل بر فقه عمر است يا...؟ و ثانيا بگويند آيا خوابى كه نقل شده صحت دارد كه لباس عمر به زمين كشيده مىشد و...؟ در اينجا بد نيست آنچه را كه ابن أبي الحديد در همين رابطه نقل كرده بياوريم تا معلوم شود كه چرا عمر جلوى نوشتن وصيتى را كه مانع گمراهى امت مىشد گرفت. «ابن عباس مىگويد: در ابتداى خلافت عمر وارد بر او شدم... به من گفت: از كجا آمدى؟ گفتم: از مسجد. گفت: پسر عمويت چه مىكند؟ پنداشتم منظور او عبد اللّه بن جعفر است، گفتم: با همسالانش بازى مىكند. گفت: منظورم او نيست بلكه منظورم بزرگ شما اهل بيت است. (توجه داشته باشيد با آنكه عباس -عموى پيامبر- در قيد حيات و از نظر سن بزرگ آنها بود عمر -و نيز ديگران- مىدانستند كه بزرگ واقعى اهل بيت او نيست بلكه على عليهالسلام است) گفتم: براى خرماى فلانى آبيارى مىكند در حاليكه مشغول خواندن قرآن است. گفت: اى عبد اللّه!... آيا در نفس او چيزى از امر خلافت باقى مانده است؟ گفتم: آرى. گفت: آيا او مىپندارد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را تعيين كرد؟ گفتم: آرى و از پدرم نيز درباره آنچه كه او مىگويد پرسيدم گفت: راست مىگويد. عمر گفت: محققا از رسول خدا چيزى در اين زمينه گفته شده كه دليل روشنى نيست البته او مترصد فرصتى بود و هنگام مريضى مىخواست به نام او تصريح كند كه من به جهت دلسوزى براى اسلام و حفظ آن (از خطرات) مانع آن شدم...»(1). >آرى عمر خوب مىدانست كه رسول خدا چه مىخواهد بنويسد و إلاّ اگر بايد جلوى وصيت مريض گرفته شود (1) شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 20 و 21. (9) >خوب بود جلوى وصيت ابوبكر گرفته مىشد. او چون عمر را به جانشينى معين مىكند در وصيت كردن مجاز است و رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه مىخواهد على عليهالسلام را به جانشينى معين كند، به جرم واهى هذيان گوئى بايد از آن جلوگيرى كرد. حال چرا اهل سنت به اين فراز از تاريخ توجه نمىكنند، نمىدانم! ***توجیهات اهل سنت در این موضوع *** شيخ سليم البشرى (مالكى ) رئيس وقت الازهر مصر، در دفاع از عمر، راجع به گستاخى كه به مقام شامخ نبوت نموده است ، از قول علمای اهل سنت مى نويسد:
***توجیه اول: شايد اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - به حاضران فرمان داد تا دوات و بياض بياورند، نمى خواست مطلبى بنويسد، بلكه مقصود حضرت ابن بود كه با اين سخن ، آنها را امتحان كند. خدا هم عمر فاروق را از ميان صحابه راهنمايى كرد كه از آوردن دوات و بياض ، جلوگيرى به عمل آورد[!!!]. بنابراين بايد ممانعت عمر را از جمله كارهاى او دانست كه موافق خواست پروردگار بود و بايد از كرامات او به شمار آيد!
***پاسخ به توجیه اول : شيخ سليم البشرى (مالكى ) خود در جواب توجیهی که ذکر کرده می گوید : اين مطلب جواب يكى از علماى بزرگ (سنى ) است ولى به نظر من (شيخ سليم ) انصاف اين است كه جمله بعدى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه فرمود: ((هرگز بعد از آن گمراه نمى شويد)) با اين جواب ، هماهنگ نيست ؛ زيرا اين جمله جواب دوم امراست . به اين معنا كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خواسته است بفرمايد: اگر دوات و بياض آوريد، و آن فرمان را برايتان نوشتم ، ديگر گمراه نمى شويد. سپس آقای سید شرف الدیم موسوی در تکمیل سخنان شیخ می گوید : اينكه مدافعان در پاسخ اوّل گفته اند كه شايد وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - امر كرد دوات و بياض بياورند، نمى خواست چيزى بنويسد، و فقط قصد داشت كه آنها را امتحان كند))، در پاسخ مى گوييم : گذشته از آنچه شما فرموديد، اصولاً اين واقعه به دليل نصّ صريح حديث ، در حال احتضار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روى داد. بنابراين ، لحظه ، لحظه امتحان نبود، بلكه موقع رفع عذر و بيم دادن مردم و سفارش موضوع مهم ، و خيرخواهى امّت بود. و مى دانيم آدمى كه در حال جان دادن است ، از هرگونه سخن بيهوده و مزاح ، بر كنار است . او فقط مشغول به خود و كارهاى مهم خود و امور بستگان خويش است ، بويژه اگر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - هم باشد.
آنچه به طور اختصار مى توان در اينجا گفت اين است كه فرمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - براى آوردن دوات و بياض ، يك امر ايجابى نبوده كه ترك آن جايز نباشد و تارك آن گناهكار باشد! بلكه دستور آن حضرت ، جنبه مشورت داشته است . و رسم بود كه صحابه ، بويژه عمر در اين قبيل امور، گاهى نظر مخالف ابراز مى داشت ؛ چون عمر در اين گونه موارد از لحاظ ادراك مصالح و رسيدن به واقع ، خود را موفق مى دانست ! و از جانب خداوند به وى الهام مى شد!!!
شايد هم عمر مى ترسيد منافقان در صحّت مكتوب پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - كه در حال بيمارى نوشته بود، ايراد كنند و باعث فتنه گردد. به همين جهت گفت : كتاب خدا براى ما كافى است ! به دليل اينكه خداوند فرموده است : ((ما چيزى را در قرآن فروگذار نكرده ايم ))وفرموده است : ((امروز كامل گردانيدم براى شما دين شما را)). ***پاسخ به توجیه دوم وسوم شيخ سليم مى نويسد: ((اين جوابى است كه علماى ما در دفاع از عمر داده اند. ولى اين جواب نيز خالى از اشكال نيست ؛ زيرا اينكه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: ((گمراه نمى شويد)) مى رساند كه دستور حضرت براى آوردن دوات و بياض ، امر واجب بوده است . چون كوشش در تأ مين امورى كه باعث ايمنى از گمراهى مى شود، در صورت توانايى ما، بدون شك واجب است . همچنين رنجش پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از حضّار هنگامى كه امرش را امتثال نكردند، فرمود: برخيزيد! دليل ديگرى است كه امر حضرت ، وجوبى بوده ، نه يك دستور مشورتى !)). زبان مى راند!!!
واما اینکه گفته شد عمر ترسید مبادا پیامبر (ص) چیزی بنویسد که مردم از عهده آن بر نیایند ومسئول باشند باید گفت اولا این چه حرف خنده داری است ؟ پیامبر (ص) خود صراحتا فرموده بودند که این نوشته مانع از گمراهی است آیا عمر بهتر از پیامبر (ص) می فهمید (نعوذا با الله) ثانیا: خداوند که اینهمه دستورات توسط پیامبرش به مردم رسانیده است در اینجا هم پیامبر باید می گفت خدایا من می ترسم این دستورات تو را این مردم انجام ندهند ودچار عذاب شوند لذا اجازه بده که اینها را به مردم ابلاغ نکنم !!!!!!!! آخر این دیگر چه تو جیهی است واقعا یا نادانند یا خود را به نادانی زده اند
مثلاًَ در سورۀ مؤمنون ، آيه 45_48 مي فرمايد : ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَى وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآَيَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُبِينٍ . إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْمًا عَالِينَ . فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ . فَكَذَّبُوهُمَا فَكَانُوا مِنَ الْمُهْلَكِينَ . ما حضرت موسي و هارون را به سوي قوم فرعون فرستاديم ؛ ولي قوم فرعون مخالفت كردند و عاقبت هلاك شدند . پس سبب هلاكت مردم مصر و قوم فرعون اين بود كه حضرت موسي اين ها را به طرف خدا دعوت كرد و اين ها مخالفت كرد ؛ پس در اين وضع حضرت موسي عامل هلاكت مردم بوده است !!!!!!!!!!. يا در رابطه با قضيه حضرت نوح ، همين تعبير آمده است . سوره اعراف ، آيه 59 تا 64 : لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ . ... وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآَيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا عَمِينَ . نتيجه دعوت حضرت نوح ، اين شد كه تعدادي از جمعيت غرق شدند . اگرحضرت نوح مردم را دعوت نمي كردند و مردم مخالفت نمي كردند ، مردم غرق نمي شدند .!!!!!! اين طور حرف زدن ، نشان مي دهد كه نويسنده با روح قرآن انس ندارد . واما استناد به آیه الیوم اکملت لکم دینکم و ... در اینکه نوشتن امر پیامبر (ص) واجب نبوده نیز درست نیست چرا که اگر اینگونه باشد ما بسیاری از احکام را که فقط کلیاتش در قرآن آمده و به جزئیاتش پرداخته نشده است را نباید قبول کنیم مثل تعداد رکعات نماز و... ***توجیه چهارم: چنانچه آوردن دوات و بياض واجب بود، پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بخاطر مخالفت حضرات ، آن را ترك نمى نمود، چنانكه به واسطه مخالفت كفّار، تبليغ را ترك نكرد، پاسخ اين است كه : اگر اين سخن درست باشد، تنها مفيد اين معناست كه نوشتن آن مكتوب بعد از مخالفت حضرات ، بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - واجب نبود، ولى منافات ندارد كه آوردن دوات و بياض هنگامى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را مأ مور به آن داشت ، و توضيح داد كه فايده آن ، ايمن بودن از گمراهى است ، برايشان واجب باشد؛ زيرا اصل در امر، وجوب امتثال براى مأ موراست ، نه آمر. بويژه هنگامى كه فايده آن نيز فقط عايد مأ مور شود. مورد بحث هم اين است كه آوردن دوات وبياض بر حاضران واجب بود،نه بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - !
***پاسخ به توجیه چهارم :
اگر اين سخن درست باشد، تنها مفيد اين معناست كه نوشتن آن مكتوب بعد از مخالفت حضرات ، بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - واجب نبود، ولى منافات ندارد كه آوردن دوات و بياض هنگامى كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را مأ مور به آن داشت ، و توضيح داد كه فايده آن ، ايمن بودن از گمراهى است ، برايشان واجب باشد؛ زيرا اصل در امر، وجوب امتثال براى مأ موراست ، نه آمر. بويژه هنگامى كه فايده آن نيز فقط عايد مأ مور شود. مورد بحث هم اين است كه آوردن دوات وبياض بر حاضران واجب بود،نه بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - ! ***توجیه پنجم: بعضى ديگر از دانشمندان اهل تسنّن گفته اند: عمر و كسانى كه آن روز گفتند: ((پيغمبر هذيان مى گويد!)) از گفتار پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نفهميدند كه فرمان پيغمبر باعث حفظ تمام افراد امت از گمراهى مى شود، به طورى كه بعد از وى حتّى يك فرد هم گمراه نشود، بلكه آنها اين طور فهميدند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: به طور دسته جمعى گمراه نمى شويد، و بعد از نوشتن فرمان ، گمراهى به فرد فرد شما سرايت نمى كند! ***پاسخ به توجیه پنجم آیا انصافا توجیهی خنده دارتر از این پیدا می شود آیا به پیامبر به فرمایش خود مبنی بر عدم اجتماع امت بر گمراهی اطلاع یا ایمان نداشت اگر نعوذا با الله اطلاع نداشت باید عمر وصحابه این حدیث را به یاد او می آوردند نه اینکه آنگونه با ایشان رفتار کنند که پیامبر ناراحت شوند وبه آنان بگویند از خانه من بیرون روید پس ملاحظه می کنید که منظور پیامبر این بوده است که در این صورت فرد فرد جامعه گمراه نمی شوند افزون بر اين ، ناراحتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از ايشان كه از جمله برخيزيد استفاده مى شود، خود دليل است كه آنچه را آنها ترك كردند، بر آنها واجب بود. گذشته از این اگر فرض کنیم عمر اینگونه فهمیده باشد آیا نوشتن آن وصیت ضرری داشت که عمر از آن جلو گیری کرد ؟از همه مهمتر اینکه در مسند احمد بن حنبل ، ج1 ، ص293 آمده از قول ابن عباس : لما حضر رسول الله صلى الله عليه وسلم قال ائتوني بكتف أكتب لكم فيه كتابا لا يختلف منكم رجلان بعدى من چيزي براي شما بنويسم كه حتي بعد از من دو نفر هم با هم اختلاف نكنند .
یعنی پیامبر (ص) منظور خودشان را کاملا مشخص نموده بودند که منظور، جلوگیری از انحراف وگمراهی تک تک افراد است اين روايت را معجم كبير طبراني ، ج11 ، ص30 نيز نقل كرده است . همان طور که گفتیم مخالفت حضرات با دستور رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - در اين امر بزرگ ، و مهمل گويى و نزاع و كشمكش ايشان نزد آن حضرت ، براى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، از املاء فرمانى كه باعث حفظ امت از گمراهى مى شد، سنگين تر و مشكل تر بود. كسى كه نمى توانست ببيند پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در آن حال زحمت املاء فرمان را به خود مى دهد، چگونه در مقام معارضه و جوابگويى برآمد و به طور غیر مودبانه گفت : این مرد هذيان مى گويد؟(نعوذا با الله )
***توجیه ششم:
روایتی که در آن کلمه (اَهجرَ) میباشد در آن تصریح نشده به این که سخن مربوط به عمر است بلکه قول ثابت شده از عمر صراحتاً در روایت اولی وارد شده است (که پیامبر بیماری بر او غلبه نموده است) و در این صوت هر آنکه (اهجر) را در مورد پیامبر گفته است به این علت بوده که او ندانسته که آیا سخن رسول خدا به علت شدت بیماری بوده و یا اینکه از گفتارهای معروف او بوده است و مرض و بیماری نیز بر انبیاء رواست، و لذا گفته است: و چگونه است آیا از خود رفته است؟ این قائل در این امر شک داشته و بر آن یقین نداشته است – که ارجح روایات حدیث مذکور با اثبات همزة استفهام است، و ابن حجر نیز در (الفتح) (8/168) چنین تثبیت نموده است و شک بر اینگونه افراد جائز است، زیرا کسی بعد از پیامبر معصوم نیست. ***پاسخ به توجیه ششم : اما اینکه گفته شده صحابه به صورت سوالی پرسیدند : آیا پیامبر هذیان می گوید وشک کردند وشک بر انسان جایز است باید گفت : اولا: در بسیاری ازروایات ماخوذه از صحیح بخاری کلمه به صورت (لیهجر ) ضبط شده نه اهجر ثانیا: آیا نعوذا با الله پیامبر حرف عجیبی زده بود ویا اولین بارش بود که از این جور سخنان به زبان می آورد تا ایجاد شک ودودلی در صحابه کند ؟ ثالثا :عجیب این است که خود آقای الغامدی گفته کسی جز پیامبر (ص) معصوم نیست حال باید از این آقا پرسید مگر صحابه عادل!!! این موضوع را نمی دانستند ونمی دانستند که اگر پیامبر (ص) در موضعی باشند که چیزی را بگویند که باعث هدایت مردم باشد مصون از خطا وهذیان گفتن(نعوذا با اللله ) هستند پس این شک ودودلی اشان برای چه بوده ؟؟؟ وآیا این آیات را در قرآن نخوانده بودند ؟: «وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى قرآن مي گويد پيش پيامبر سروصد ا نکنيد لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ ولي اينها در نزد پيغمبر فاختلفوا وكثر اللغط . اختلاف کردند وداد و فرياد کردند صحيح بخاري ج2ص136 حديث 114 قرآن مي گويد : فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ اگر شما صحابه هم در يک امري نزاع کرديد اين نزاع را به خدا و پيغمبر برگردانيد ولکن اينها متاسفانه در نزد پيغمبر با خود پيغمبر به نزاع پرداختند فتنازعوا ولا ينبغي عند النبي التنازع ابن عباس : در نزد پیامبر به نزاع پرداختند با اینکه شایسته نبود صحيح -53 بخاري ج4 ص31 حديث30 ***توجیه هفتم: یا گفته میشود هدف این قائل از گفتن (اهجر) انکار بر کسانی است که در امثال امر پیامبرr با احضار کتاب درنگ نموده گویا به او گفته است چگونه [در آوردن آن] درنگ مینمائید؟ آیا گمان میکنی او نیز مانند دیگران در حال بیماری هذیان میگوید؟ امر او را اجرا و آنچه میخواهد حاضر کنید و او جز حق چیزی نمیگوید و قرطبی براساس آنچه حافظ از او نقل نموده است این توجیه را [به سایر توجیهات] ترجیح داده است – و گفته است این بهترین جواب است و میگویم: بنابراین این مسأله همچون آیة :[أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ يَسْتَمِعُونَ فِيهِ] {الطُّور:38} و یا [أَمْ لَكُمْ كِتَابٌ فِيهِ تَدْرُسُونَ] {القلم:37} و امثال اینها فراوان است و منظور از این سؤال نهایت درجات انکار است، و قاضی عیاض بنابر آنچه نووی در (شرح مسلم) (11/92-93) نقل نموده به این قول تصریح نموده است. زیرا بسیاری بعد از مرگ پیامبر آشفته و پریشان شدند و حافظ ابن حجر نیز این توجیه را ترجیح داده است.
***پاسخ به توجیه هفتم
واقعا دیگر توجیهی از این خنده دارتر در عالم یافت نمی شود خود روایت تصریح دارد که عده ای می گفتند کاغذ وقلم بیاورید تا پیامبر (ص) بنویسد وعده ای گفتار عمر را که می گفت کتاب خدا ما را بس است وپیامبر هذیان می گوید را تکرار می کردند مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمُ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ، وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ . صحيح بخاري ، ج7 ، ص9 ، كتاب المرضى، ب 17 ، باب قَوْلِ الْمَرِيضِ قُومُوا عَنِّي ، ح5669 حال اگر فرض کنیم که عده ای می گفتند مگر پیامبر هم هذیان می گوید بر خیزید قلم وکاغذی بیاورید باید گفت این در صورتی معقول است که عده ای به تقلید از عمر گفته باشند پیامبر (ص) هذیان می گوید(نعوذا با الله ) تا بعد این عده برگردند وبا تعجب این سخنان را بزنند وافراد را تحریص به آوردن کاغذ وقلم کنند بنابراین باز هم صورت مسئله هیچ تغییری نمی کند گذشته از این با جملات "درد بر پیامبر چیره گشته وقرآن برای ما کافی است " چه می خواهند بکنند؟؟؟؟؟؟؟ نکند اینها را هم با همان لحن سوالی از یکدیگر پرسیدند!!! واصلا اگر عده ای به عده دیگر می گفتند بروید قلم وکاغذ بیاورید چرا درنگ می کنید باید دید جواب آنهایی که درنگ کردند چه بوده اگر جوابشان مثبت بوده که وصیت نامه نوشته می شد وپیامبر نمی فرمود مرا به حال خود واگذارید و از نزد من برخیزید درد من برایم بهتر از چیزی است که مرا بدان فرا می خوانید وابن عباس با یاد آوری آن روز گریه نمی کرد ونمی گفت نزد پیامبر نزاع کردند با اینکه شایسته نبود پس معلوم است که جواب عده ای از جمله عمر منفی وتوهین آمیز بوده است اگر آنطور باشید که آقای اعظمی می گوید پس معلوم نیست دعوا ونزاع اصحاب سر چه بوده چرا که به قول ایشان هر دو گروه یک حرف را می زده اند !!!! ***توجیه هشتم : به این شیعهها بگوییم: چگونه دریافتید که رسول خداخواسته در آن نوشته خلافت علی را بنویسد؟ و حال تصریحی از پیامبر نزد شما در این باره وجود ندارد، بلکه ما اهل سنت بر خلاف گفته شما میگوئیم و آن را اثبات مینمائیم که پیامبر خواسته است در آن کتاب برای ابوبکر خلافت بنویسد، و ما همچون شما آن را بیهوده نمیگوئیم بلکه دلیل صحیح و ثابت شده داریم كه به آن تصریح مینماید، که در صحیحین از عائشه روایت شده است: که پیامبر در بیماری مرگ فرموده است: پدرت و برادرت را برایم فرا بخوانید تا برای ابوبکر نوشتهای بنویسم و من بیم دارم آرزومندی آرزو نماید و کسی بگوید: من برترم، و [حال] خداوند و ایمانداران ابا مینمایند کسی غیر از ابوبکر باشد (بخاری) (7217-5666)، (مسلم 2387)، (احمد 6/144)، 106، 47) – پس این روایت ثابت مینماید که قصد رسول خدا از این نوشته ابوبکر بوده است، و او بر این تصمیم بوده تا نوشتهی زیر را که برای عائشه ذکر کرده است بنویسد و چون دیده که شک واقع شده و دانسته که نوشته شک را بر طرف نمینماید پس فائدهای در [نوشتن] آن نمانده است و از سوی دیگر با توجه به اینکه فرموده: (خداوند و مؤمنین ابا میدارند جز ابوبکر باشد) دانسته که خداوند آنان را بر آن چه خواسته به اجماع میرساند ***پاسخ به توجیه هشتم: باید گفت به هیچ وجه این حدیث که د صحیح بخاری آمده است درست نیست چرا که اولا : اگر واقعا پیامبر (ص) این فرمایش را در مورد ابوبکر نموده بود چرا ابوبکر در سقیفه به آن استناد نکرد ؟ ثانیا اهل سنت این حدیث را چگونه با یکی از اصول مهم خود که همواره می گویند پیامبر (ص) جانشینی را تعیین نکرد بلکه امر را به شوری محول نمود تطبیق می دهند ؟ شاید بخواند بگویند پیامبر (ص) خود کسی را تعیین نکرده است بلکه خدا وند این کار را به صورت جبری انجام داده است ولی در جواب باید گفت شیعیان هم می گویند پیامبر (ص) از پیش خود کاری را انجام نمی دهد بلکه تعیین شخص خلیفه بعد از خودش یعنی حضرت علی (ع) به دستور خداوند بوده است ومنظور شیعه این نیست که پیامبر (ص) از پیش خود علی (ع) را انتخاب نموده است ثالثا : منظور از جمله " خداوند ومومنین ابا دارند کسی جز ابوبکر خلیفه چیست باشد اگر منظور این است که خداوند به صورت تکوینی ابا دارد پس باید گفت مگر پیامبر (ص) این را نمی دانسته پس چرا دوباره کاغذ وقلم طلبیده است آیا نعوذا با الله در اراده خداوند شک داشته است در این حدیث آمده است که مومنین هم ابا دارند که کسی جز ابوبکر خلیفه باشد حال باید گفت مگر در همین صحیح بخاری نیامده است که حضرت علی (ع) به مدت 6 ماه با ابوبکر بیعت نکرد وحضرت فاطمه (س) هم با او قهر بود ند وخلافتش را تا آخر عمر نپذیرفتند حال آیا اهل سنت جرات این را دارند که بگویند ایشان جزء مومنین نبوده اند ؟؟؟؟؟؟؟؟
*** نکته مهم ابومریم خطاب به جناب موسوی با لحنی تو هین آمیز می گوید : ولیکن آنچه لازم است در اینجا مورد دقت قرار گیرد تحریف این نص به وسیلة این دجال صفت است و میگوید: (عدهای از صحابه میگفتند: نزدیک شوید تا پیامبر نوشتهای برای شما بنویسد که هرگز بعد از آن گمراه نشوید و عدهای نیز همچون عمر میگفتند: پیامبرr در عالم بیخودی سخن میگوید) سوگند به خدا این نهایت نیرنگ و فریبکاری است و هر آنکه روایات آن حادثه را بررسی نماید میداند که این نص که در آن عبارت (و عدهای همچون عمر میگفتند) میباشد جز در هنگام ذکر قول عمر (که بیماری بر او غلبه نموده) ذکر نگردیده است و اگر کمبود شرم و حیا نباشد این مکار چگونه میتواند این گونه تحریف را انجام دهد و هر آنکه به امامت و پیشوایی او نیز راضی باشد بیحیایی او را تأیید نموده است و میبایست بدانند که رسول خدا فرموده است (الحیاءُ شعبه من الایمان) حیاء جزئی از ایمان است و (حیاء قسمتی از شعبه هاي ایمان است) (بخاری) (24-9) مسلم (57-59).
***پاسخ به این نکته : با بررسی روایاتی که در صحیح بخاری آمده اند براحتی می توان پی برد که ابتدا عمر این جمله (پیامبرr در عالم بیخودی سخن میگوید) را گفته وسپس بقیه اصحاب به تقلید از وی این سخنان را تکرار کردند حال به دو نمونه از روایات صحیح بخاری در این مورد توجه کنید : روایت اول: عَنِ ابْنِ عَبَّاس رضى الله عنهما أَنَّهُ قَالَ يَوْمُ الْخَمِيسِ، وَمَا يَوْمُ الْخَمِيسِ ثُمَّ بَكَى حَتَّى خَضَبَ دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ فَقَالَ اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَجَعُهُ يَوْمَ الْخَمِيسِ فَقَالَ " ائْتُونِي بِكِتَاب أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا ". فَتَنَازَعُوا وَلاَ يَنْبَغِي عِنْدَ نَبِيّ تَنَازُعٌ فَقَالُوا هَجَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم. قَالَ " دَعُونِي فَالَّذِي أَنَا فِيهِ خَيْرٌ مِمَّا تَدْعُونِي إِلَيْهِ ". وَأَوْصَى عِنْدَ مَوْتِهِ بِثَلاَث " أَخْرِجُوا الْمُشْرِكِينَ مِنْ جَزِيرَةِ الْعَرَبِ، وَأَجِيزُوا الْوَفْدَ بِنَحْوِ مَا كُنْتُ أُجِيزُهُمْ ". وَنَسِيتُ الثَّالِثَةَ . صحيح بخاري ، ج4 ، ص31 ، ح3053 ، كتاب الجهاد والسير ، ، باب هل يستشفع الي اهل الذمة ومعاملتهم . روز پنجشنبه ، چه روز پنجشنهاي ! بعد ابن عباس گريه كرد . به قدري گريه اش تند بود كه حتي ريگها را خيس كرد . ( البته در صحيح مسلم هست : ثم جعل تسيل دموعه علي خديه . صحيح مسلم ، ج5 ، ص75 ، ح4124 . اشك ابن عباس آن چنان بر گونه هايش جاري بود و قطره قطره مي ريخت ؛ همانند دانه هاي مرواريد ) بعد ابن عباس با همان حال گريه گفتند : روز پنجشنبه بيماري نبي مكرم شدت گرفت ، آن حضرت فرمود : كتابي (شارحين صحيح بخاري ؛ مخصوصاً عيني مي گويد : اعطوني بكتاب ؛ يعني قلم و دوات به من بدهيد . كه البته در صحيح مسلم آمده است كه «بكتف ودواة ») به من بدهيد تا چيزي بنويسم كه براي ابد راه گمراهي را بر شما ببندد . كساني كه نزد پيامبر بودند ، به نزاع پرداختند ؛ در حالي كه هر گونه نزاع در نزد پيامبر ممنوع است . گفتند : پيامبر هذيان مي گويد . حضرت فرمود : مرا رها كنيد . آن چه كه من در او هستم ، بهتر است از آن چه كه مرا به آن دعوت مي كنيد . البته ابن حجر مي گويد : ان الذي اشرت عليكم من الكتابة خير مما تدعونني من عدمها اين دستوري كه من دادم ، بهتر است از اين كه شما اصرار داريد چيزي نوشته نشود روایت دوم
......مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ قَرِّبُوا يَكْتُبْ لَكُمُ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم كِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ، وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ . صحيح بخاري ، ج7 ، ص9 ، كتاب المرضى، ب 17 ، باب قَوْلِ الْمَرِيضِ قُومُوا عَنِّي ، ح5669 تعدادي از اين ها( كه قطعاً آقا امير المؤمنين ، ابن عباس و اهل بيت در اين گروه بودند )، مي گفتند كه كاغذ و قلمي بياوريد كه نبي مكرم نامه اي بنويسد تا شما را براي هميشه از گمراهي مصون بدارد . بعضي از اين ها گفتار آقاي عمر را تكرار مي كردند خوب ملاحظه کنید در روایت اول آمده است که عده ای گفته اند پیامبر (ص) هذیان می گوید (نعوذا با الله) ودر روایت دوم آمده است که عده ای می گفتند قلم وکاغذ را بیاورید وعده ای گفتار عمر را تکرار می کردند خوب با مقایسه این دو روایت معلوم می شود که اول عمر آن جمله تو هین آمیز را گفته وبعد طبق نص صریح روایت بخاری عده ای هم آن را تکرار می کردند پس علامه موسوی سخن به درستی گفته اند وی سپس در جواب شیعه که می گوید پیامبر (ص) به خاطر جلوگیری از وقوع فتنه از نوشتن منصرف گردید می گوید :
***توجیه نهم: این سخن به معنی این است که خلافت علی و امامت او برای امت و نیز فرزندان - که شیعه تمام دین خود را بر آن استواری سازند – در آن حد از اهمیت برخوردار نیست که میبایست بر آن حرص ورزید تا حدی که تصریح به آن ساقط گشته و بلکه با وجود اختلاف و فتنه در میان مردم تصریح به آن حرام است و در این صورت برتری خود را از دست میدهد زیرا زمانی وجود نداشته که امت پیرامون خلافت و عصمت موهوم علی و فرزندانش اختلاف ورزند و ما از شیعیان خواهیم پرسید اگر پیامبر توصیه به آن و کتابت را به علت بیم از اختلاف و فتنه رها نموده پس شما چرا بر آن اصرار میورزید و امت را به اختلاف و فتنه میاندازید؟ و چنانچه علیt در خواست از حق خود را براساس قول موسوی در مراجعه (84) به علت وحدت کلمه – رها نموده شما چرا وحدت را به هم زده و آن را مطرح نموده و دشمنان اسلام را یاری میرسانی؟ ***توجیه دهم : این تقریر و ادعا که پیامبر (تصریح به خلافت) را به علت بیم از فساد بزرگتر و یا دوری از شرکی که نمیتوان آن را بر زبان راند ترک نموده لازم است برای اثبات آن دلیل شرعی ثابتی آورد و گرنه چنین ادعایي بدون دلیل و مدرک دروغ نمودن بر پیامبرr است، آیا مگر پیامبر در قتل منافقی که مستحق قتل بود عدم قتل او را به علت ترس از سخن مردم ذکر ننموده و به مانع قتل تصریح ننموده است و به کسی که میخواست او را به قتل برساند فرمود: او را رها کنید تا مردم نگویند محمد اصحاب خود را به قتل میرساند بخاری (4905) مسلم (584، 2/63). و یا خطاب به عائشه میفرماید: (لولا قومک حدیثوا عهدهم بالجاهلیه لامرت بالبیت فهدم فادخلت فیه ما اخرج منه) (بخاری (1586) و مسلم (1333). و بدون تصریح کسی نمیتواند چنین ادعایی نماید و اگر این امر ممکن میبود بسیاری از امور شرعی مردود میگردید و با ادعای ترس از فتنه و اختلاف خلاف آنها ثابت میشد. ***پاسخ به توجیهات نه وده : اولا باید به این آدم با هوش گفت که شیعیان نمی گویند که پیامبر (ص) به علت بیم از اختلاف وصیت کتبی نکرد بلکه اتفاقا برعکس ،شیعیان می گویند پیامبر (ص) بدلیل اینکه امت بعد از خودشان دچار اختلاف وفتنه نشوند اصرار زیادی بر نوشتن آن مکتوب داشتند ولی چون با ممانعت اصحاب روبرو ومتهم به هذیانگویی شدند دیدند که صلاح نیست که این وصیت نوشته شود چرا که بعد از نوشتن هم آن عده همچون عمر می گفتند پیامبر این وصیت را در حالت بیخودی نوشته ولذا قابل قبول نیست ویا حتی امکان داشت به خاطر کینه ای که از حضرت علی (ع) داشتند حتی مقام شامخ نبوت را هم زیر سوال ببرند کما اینکه پیامبر قبل از این هم بارها وبارها به ولایت علی (ع) تصریح کرده بود ولی می خواستند اتمام حجت نمایند مضاف بر اینکه در همان جلسه ای هم که اصحاب نگذاشتند وصیت به صورت کتبی نوشته شود پیامبر سه وصیت شفاهی نمودند : بخارى در كتاب صحيح خود، جلد دوّم از كتاب : الجهاد والسير، باب : جوائز الوفد، ص 118 به سند خود از ابن عباس روايت مى كند كه گفت : ((روز پنجشنبه ، چه روز پنجشنبه اى ! سپس چندان گريست كه زمين از قطرات اشكش تر شد، آنگاه گفت : آرى ، در روز پنجشنبه درد بيمارى بر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فشارآورد. حضرت فرمود: نامه اى براى من بياوريد تا برايتان فرمانى بنويسم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد. موضوع سوم نيز چيزى جز اين نبوده كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - خواسته بود چيزى براى ايشان بنويسد تا از گمراهى مصون بمانند (یعنی همان خلافت حضرت علی (ع) )، ولى سياست ، محدّثين را ناگزير ساخته بود كه خود را به فراموشى بزنند! چنانكه شيخ ابو سليمان حاج داوود دادا، مفتى حنفيان در شهر صور، متذكر شده است واما اینکه گفته شیعیان چرا با وجود اینکه خود می گویند علی (ع) به خاطر حفظ وحدت حق خویش را مطالبه ننمود پس چرا خودشان در این زمان ای مطالب را مطرح می نمایند: باید گفت اولا حضرت علی (ع) هیچ وقت از بیان اینکه خلافت حق ایشان بوده دم فرو نبستند ( که احادیث زیادی گواه بر این مطلب است وهمانطور که در صحیح بخاری آمده است ایشان تا شش ماه با ابوبکر بیعت نکردند چرا که او را فردی شایسته برای خلافت نمی دانستند) ولی به اقدام عملی دست نزدند یعنی همان کاری که ما شیعیان از آن زمان تا به حال با پیروی از ایشان انجام می دهیم ثانیا شرایط آنزمان با شرایط کنونی بسیار متفاوت است در آنزمان اسلام هنوز در قلوب اعراب ریشه ندوانیده بود واندک سهل انگاری ای می توانست اصل اسلام را به خطر بیاندازد ولی الان هم که این بحث ها مطرح می شود شیعیان همواره برادران اهل سنت خود را به حفظ وحدت در برابر دشمن مشترک و پافشاری بر اصول مشترک فریقین دعوت می کنند وی سپس در پاسخ به جوابهای شیعه در مورد این بحث می گوید
***توجیه یازدهم : اول اینکه گفته اند : (و گفتهاند [محدثین اهل سنت] هدف عمرtرا از عدم احضار ابزار نوشتن این بود كه پیامبر در حال بیماری با نوشتن به رنج نیفتد) سپس به رد این احتمال پرداخته است، و این نادان نمیداند که این سخن نص روایت بخاری است، و او در چهار موضع در صحیح خود و همچنین مسلم آن را روایت کردهاند آن هم قول عمر است که در مراجعه قبلی نیز ذکر شد که عمر گفته است (بیماری و درد بر وی غلبه نموده است). *** پاسخ به توجیه یازدهم : اگر منظور این باشد که چرا علامه موسوی این سخن را از علما نقل می کند با اینکه خود روایت صحیح بخاری تصریح به این دارد که عمر گفته در د بر پیامبر غلبه کرده پس مبادا قلم وکاغذ بیاوری که ایشان به زحمت بیفتد باید گفت : جناب خوش خیال در روایت بخاری فقط آمده است که عمر گفت : درد بر پیامبر چیره شده وکتاب خدا ما را بس است پس بقیه آن چیزی که می گویید در کجا آمده است ؟
***توجیه دوازدهم : و دوم اینکه شیعیان گفته اند :: شاید عمر از منافقین بیم داشته باشد که در صحت آن نوشته ایراد بگیرند زیرا پیامبر بیمار بوده و مبادا سبب فتنهای گردد) و موسوی آن را بعید دانسته و میگوید: این به دلیل سخن پیامبر (لن تضلوا) محال است. زیرا پیامبرتصریح نموده به اینکه آن نوشته باعث مصونیت از گمراهی است پس چگونه ممکن است با ایراد منافقین عامل فتنه شود؟ و ما میگوییم ای نابخردان گمراه به ما بگوئید: چگونه این نوشتهای که در آن مصونیت از گمراهی میباشد جز فتنه و اختلاف اثری از آن [بر امر امت] نداشته است؟ و عبدالحسین خود در فقرة دوم از مراجعه (86) تصریح نموده که: جز فتنه و اختلاف اثری از آن نوشته نمانده است) و سخن خود را فراموش نموده و میگوید: چگونه [با تصریح لن تضلوا] ممکن است که آن نوشته عامل اختلاف و فتنه گردد؟ و این امر کودکان را به خنده در میآورد چه برسد به بزرگسالان زیرا هر دو موضع در اوج تناقض گوئی است، و یا این هلاک شده بسیار احمق بوده و یا اینکه او بسیار دروغگو و مکار بوده است: ولیکن خداوند او را رسوا نموده است و از همه بدتر در پایان مراجعه (86) میگوید: (حکمت عالیه خداوند چنین اقتضا نموده که پیامبرr از آن نوشته چشم پوشی نماید تا این مخالفان و دوستان آنان راهی برای طعنه بر نبوت نگشایند) این سخن او بیانگر این است که فساد حاصله از آن نوشته از مصلحت مورد نظر بزرگتر بوده است، ولیکن در این مراجعه چیزی خلاف آن گفته که مصلحت تحقق آن نوشته از تحقق ممکن مفاسد حتی اگر هم منجر به ایراد منافقین در صحت آن نوشته گردد ارجحتر و برتر است، پس آیا این سخن با سخن قبل هماهنگ میگردد؟ و با افتادن او در این تناقض گویی رسواکننده زحمت پاسخگویی به او از ما بر طرف شده زیرا اگر سخن قبل او (در مراجعه 86) صحیح باشد سخن وی در مراجعه حاضر باطل گشته و اگر سخن او در این مراجعه درست باشد سخن قبلی باطل میگردد پس [ببینید] که خردهای این رافضیان چه قدر ضعیف و چه اندازه دارای حماقت میباشد!! ***پاسخ به توجیه دوازدهم : باید گفت جناب اعظمی یا متاسفانه نادانید یا باز خود را به نادانی زده اید همانطور که قبلا گفتم علامه موسوی گفته پیامبر بعد از اینکه اصحاب آن جسارتها را انجام دادند دیگر سودی در نوشتن آن وصیت ندید نه اینکه از همان ابتدا از نوشتن آن منصرف شوند وگفتیم که اگر پیامبر (ص) در نوشتن آن وصیت باز هم اصرار می کرد اصحاب واز جمله عمر بیشتر بر سخنان باطل خود پافشاری می نمودند واصل نبوت زیر سوال می رفت بنابراین این دو موضوع کاملا از هم جدا هستند چرا که پیامبر (ص) در صورتی این نوشته را وسیله برای جلوگیری از گمراهی می دانستند که آن حوادث وآن توهین ها بوقو ع نمی پیوست بنابر این خاصیت آن نوشته در صورتی جلوگیری از گمراهی امت بود که اصحاب از پیامبر اطاعت می کردند وایشان را متهم به هذیان گویی نمی کردند و در حضور پیامبر (ص) به نزاع نمی پرداختند حال باید از این آقای باهوش پرسید کجای این مطالب با هم تناقض دارند ؟؟؟ ***توجیه سیزدهم : اینکه گفته اند : (و چنانچه مخالفت عمر به خاطر اشتباه و عدم درک او از حدیث [سخن پیامبر] میبود، همچنانکه تصور نمودهاند - پیامبرشبهة او را رفع نموده و منظور خود را از آن بیان مینمود) و این نیز از تناقضات عبدالحسین است زیرا اگر چنین سخني صحیح باشد تمام آنچه که از او بیان کردهایم به طریق اولی صحیح است و گفتیم اگر کسی از روی تعمّد به ادعای آنان عمر به کتمان نص بر علی و پنهان نمودن پیمان بپردازد او را از آن منع مینمایند و پیامبر که از جانب خداوند مورد تأیید قرار گرفته تلاش آنان را ابطال مي كرد.
***پاسخ به تو جیه سیزدهم
باید از این آقا وامثال او پرسید مگر پیامبر (ص) هم این کار را در جاهای بسیاری واز جمله غدیر خم انجام ندادند ؟؟؟
وهمان نامه اگر نوشته می شد مگر خود تلاشی برای نابود کردن تلاشهای وقیحانه عمر واطرافیانش نبود ؟ اگر بگوئید با این حال باز هم خدا باید کاری می کرد که آن نامه نوشته می شد باید بگوئیم این سخنی غیر معقول وتعیین تکلیف برای خداوند کردن است است خدا همه چیز را بر اساس علت ومعلول بنا نهاده است وفتی خود مردم نمی خواهند از گمراهی نجات یابند چه می شود کرد مگر خداوند نفرموده لااکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی در این صورت باید بگوئیم مثلا چرا خداوند کاری نکرد که تمام قوم حضرت نوح هدایت شوند و به جهنم نروند!!!!!!! آری این اشکال گرفتن بر سنت الهی است ونه چیز دیگر
منابع وماخذ (علاوه بر نظرات شخصی خودم) 1- سایت حضرت ولی عصر (عج) 2- النص والاجتهاد علامه موسوی 3- الحجج الدامغات لنقض کتاب المراجعات ابومریم بن محمد اعظمی 4- باشگاه جوانان ایرانی (کاربر محترم پویا) 5- عمر در صحاح اهل سنت نوشته حسین طیبیان
ومن الله التوفیق وعلیه التکلان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 21:32  توسط سید علی (ظهار الفضائح)
|
|
/html> Begin WebGozar.com Counter code -->
|